چن ساعته همش دارم میترسم...از وقتی که مامان راجب خوابای خودشو دایی راجب مردنش حرف زد...نمیخوام از دستش بدم...داشتم تو دلم به خدا یگفتم خواهش میکنم برای 24سالگیم کافیه این اتفاقا مراقبش باش هواشو داشته باش نزار چیزیش بشه ... من بهش نیاز دارم اخه چطوری میتونم بدون اون ادامه بدم...درسته که خیلی وقتا اذیت کردم هردوشونو ولی هیچ وقت دلم نمیخواست و نمیخواد مرگشونو ببینم...اونم الان...
دلشوره دارم...ینی قراره اتفاق خاصی بیفته؟
این چن روزم که کلا گردنش قفل شده و تکون نمیخوره
مراقبش باش رفیق
+
تاريخ سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:54 نويسنده خیس بارون
|
برچسب:
نویسنده: غزل قربانی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 18:11